بهترین وبلاگ دنیا
با شمایم نشنیدید ؟ جوابم بدهید
تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید
تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد
دست کم آب ندادید سرابم بدهید
سال ها هست که این شهر به خود مست ندید
عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید
درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم
چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید
خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است
قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید
گفته بودید که هر جرم عذابی دارد
عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید

تقدیم به بهترین کسی که میخوامش و منو......
شبا مستم ز بوی تو
خیالم کن ز روی تو
خرامون از خیال خود
گذر کردم ز کوی تو
گناه من تویی جادو
نگاه من تویی هرسو
مرو از خواب من بانو
شب تنهایزارو
کسی هرگز نبود یارو
خراب یاد تو هستم
تو بردی از نگات مارو
رام کننده ی حیوانات سیرک برای
مطیع کردن فیل ها از ترفند ساده ای استفاده می کند
زمانی که حیوان هنوز بچه است یکی از پاهای او را به تنه درختی
میبندند حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمیتواند خود را از بند خلاص بکند
اندک اندک عقیده ی این که تنه ی درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش
شکل می گیرد وقتی حیوان بالغ و نیرو مند می شود کافی شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد
و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند فیل برای رها کردن خود تلاش نخواهد کرد
پای ما نیز همچون فیلها اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است اما از انجا
که از بچه گی قدرت تنه ی درخت را باور کرده ایم به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم
غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی یک عمل جسورانه کافیست

روزی فرا خواهد رسید که جسم ن آنجا زیر ملافه ای سفید و پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است قرار میگیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم میگذرند.آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید بگذارید این را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند تا به حیات خود ادامه دهد
چشم هایم را به کسی هدیه کنید که هرگز طلوع آفتاب .چهره ی یک نوزاد .و شکوه عشق را در چشمها ی یک زن ندیده
قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره درد هایی پیاپی و ازار دهنده چیزی بیا ندارد
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند
کلیه هایم را به کسی بدهید که که زنگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کنند
استخوان هایم -عضلاتم-تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که انها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید هر گوشه از مغز من را بکاوید سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه بدهد تا با کمک ان پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه ای فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه ی باران را روی شیشه ی اتاقش بشنود آنچه را که از من باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند اگر قرار است چیزی از من را دفن کنید بگذارید خطاهایم و ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شود گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید
عمل خیری انجام دهید