تبليغاتX
به نام خالق گلستان

به نام خالق گلستان

بهترین وبلاگ دنیا

با سلام خدمت دوستانم شايد نتونم ديگه وبلاگ رو آپ كنم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

محرم

http://www.nastaliqonline.ir/NastaliqOnline.ir.aspx?37887.1415213

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد


بگذر از نی، من حكايت ميكنم
 
وز جدايی ها شكايت ميكنم
 
ناله های نی ، از آن نی زن است
 
ناله های من ، همه مال من است
 
شرحه شرحه سينه ميخواهی اگر
 
من خودم دارم ، مرو جای دگر
 
اين منم كه رشته هايم پنبه شد
 
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد
 
چند ساعت ، ساعتم افتاد عقب
 
پاك قاطی شد سحر با نيمه شب
 
يك شبه انگار بگرفتم مرض
 
صبح فردايش زبانم شد عوض
 
آن سلام نازنينم شد «هلو» (Hello)
 
وآنچه گندم كاشتم ، روييد جو
 
پای تا سر شد وجودم «فوت» و«هد»
 
آب من«واتر» شد و نانم«برد»
 
وای من! حتي پنيرم «چيز» شد
 
است و هستم ، ناگهانی «ايز» شد
 
من كه با آن لهجه و آن فارسی
 
آنچنان خو كرده بودم سال سی
 
من كه بودم آنهمه حاضر جواب
 
من كه بودم نكته ها را فوت آب
 
من كه با شيرين زبانيهای خويش
 
کار خود در هر كجا بردم به پيش
 
آخر عمری ، چو طفلي تازه سال
 
از سخن افتاده بودم ، لال لال
 
كم كمك ،‌ گاهي «هلو» ، گاهي «پيليز»
 
نطق كردم! خرده خرده ، ريز ريز
 
در گرامر همچنان سردرگمم
 
مثل شاگرد كلاس دومم
 
گاه «گود مورنينگ» من جای سلام
 
از سحر تا نيمه شب دارد دوام
 
با در و همسايه هنگام سخن
 
لرزه می افتد به سر تا پای من
 
مي كنم با يك دو تن اهل محل
 
گاهگاهي يك «هلو» رد و بدل
 
گر هوا خوبست يا اين كه بد است
 
گفتگو درباره اش صد در صد است
 
جز هوا ، هر گفتگويی نابجاست
 
اين جماعت ، حرفشان روی هواست
 
بگذر از نی ، من حكايت مي كنم
 
وز جدايی ها شكايت مي كنم
 
نی كجا اين نكته ها آموخته
 
نی كجا داند نيستان سوخته
 
نی كجا از فتنه های شرق و غرب
 
داغ بر دل دارد و تيشه به فرق
 
بشنو از من ، بهترين راوی منم
 
راست خواهی ، هم نی و هم نی زنم
 
سوختند آنها نيستان مرا
 
زير و رو كردند ايران مرا
 
كاش ميماندم در آن محنت سرا
 
تا بسوزانند در آتش مرا
 
تا بسوزانندم و خاكسترم
 
در هم آميزد به خاك كشورم
 
ديدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
 
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد


 
"هادی خرسندی
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

با شمایییییم؟؟؟؟؟؟؟؟

 با شمایم نشنیدید ؟ جوابم بدهید

تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید

تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد

دست کم آب ندادید سرابم بدهید

سال ها هست که این شهر به خود مست ندید

عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید

درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم

چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید

خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است

قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید

گفته بودید که هر جرم عذابی دارد

عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

تقدیم به کسی که می خوامش اما منو......

عکس گل های رز

تقدیم به بهترین کسی که میخوامش و منو......

شبا مستم ز بوی تو

خیالم کن ز روی تو

خرامون از خیال خود

گذر کردم ز کوی تو

گناه من تویی جادو

نگاه من تویی هرسو

مرو از خواب من بانو

شب تنهایزارو

کسی هرگز نبود یارو

خراب یاد تو هستم

تو بردی از نگات مارو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

 

 

رام کننده ی حیوانات سیرک برای

مطیع کردن فیل ها از ترفند ساده ای استفاده می کند

زمانی که حیوان هنوز بچه است یکی از پاهای او را به تنه درختی

میبندند حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمیتواند خود را از بند خلاص بکند

اندک اندک عقیده ی این که تنه ی درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش

شکل می گیرد وقتی حیوان بالغ و نیرو مند می شود کافی شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد

و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند فیل برای رها کردن خود تلاش نخواهد کرد

پای ما نیز همچون فیلها اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است اما از انجا

که از بچه گی قدرت تنه ی درخت را باور کرده ایم به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم

غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی یک عمل جسورانه کافیست

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

بگذارید زندگانیم ادامه پیدا بکند(گوشه ای از وصیت خودم)(شهرام)

 

روزی فرا خواهد رسید که جسم ن آنجا زیر ملافه ای سفید و پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است قرار میگیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم میگذرند.آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید بگذارید این را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند تا به حیات خود ادامه دهد

چشم هایم را به کسی هدیه کنید که هرگز طلوع آفتاب .چهره ی یک نوزاد .و شکوه عشق را در چشمها ی یک زن ندیده

قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره درد هایی پیاپی و ازار دهنده چیزی بیا ندارد

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند

کلیه هایم را به کسی بدهید که که زنگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کنند

استخوان هایم -عضلاتم-تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که انها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید هر گوشه از مغز من را بکاوید سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه بدهد تا با کمک ان پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه ای فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه ی باران را روی شیشه ی اتاقش بشنود آنچه را که از من باقی میماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند اگر قرار است چیزی از من را دفن کنید بگذارید خطاهایم و ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شود گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید

عمل خیری انجام دهید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط شهرام  |