تبليغاتX
به نام خالق گلستان



به نام خالق گلستان

بهترین وبلاگ دنیا

اینم جملات کودکانه



خدای عزیز!
برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!

خدای عزیز!
فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

خدای عزیز!
من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.

خدای عزیز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.

خدای عزیز!
من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

خدای عزیز!
فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم.


نوشته شده درچهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط شهرام| |

سلام به همه ی دوستان گلم

امیدوارم که حالتون خوب باشه

یه موضوعی رو می خواستم در میون بزارم

در مورد خواننده نما

(شاهین نجفی ملعون)

واقعا باید این خواننده نما را به دار آویخت

برای این به اصطلاح خودش و طرفداراش

آهنگ (نقی)که توهین کرده به امام هادی (ع)

من نمیدونم به این خواننده نما چی بگم

ولی من اگر جای خوانواده ی این خواننده نما بودم

تردش می کردم

انشا الله خود امام هادی جواب توهینی که بهشون شده رو میدن

یا علی

نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط شهرام| |

از شوق به هوا


به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام ...

نوشته شده درچهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط شهرام| |


آدما آسمون رو می خوان چه کار

کاش می شد سهم پرنده ها باشه

کاش میشد تو هیچ دلی غم نباشه

دل مردم خونه ی خدا باشه

خونه ی خدا همین جاست

تو دل مااگه

با هم دیگه مهربون باشیم...

نوشته شده درپنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط شهرام| |



آدمی در آغوش خدا غمی نداشت.

پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت.

دل از خدا برید و در زمین نشست.

صد بار عاشق شد و دلش شکست.

به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود.

یادش آمد :

دل خدا را شکسته بود

سلام دوستان:راستی چرا ماها دل خدا رو میشکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده درشنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط شهرام| |




يك شب سرد پاييز يك پروانه آمد

پشت پنجره ي اتاق پسرك و به شيشه زد

تيك تيك

پسرك كه سرش حسابي گرم بود

برگشت و ديد يك پروانه ي كوچك انجاست

پروانه با شور و شوق گفت:مي خوام با تو دوست بشوم

لطفا پنجره را باز كن

اما پسرك با اوقات تلخي جواب داد:نميشود

تو يك پروانه هستي

پروانه خجالت زده سرش را كج كردو با صداي لرزان گفت:

لطفا پنجره را باز كن هوا اينجا خيلي سرد است

اما پسر باز هم قبول نكردو گفت:از اينجا برو و منو راحت بزار

پروانه با غم زيادي از آنجا دور شد

فرداي آن روز پسرك از رفتارش پشيمان شد و پيش خودش گفت:براي اولين بار كسي خواست با من دوست بشود

ولي من حرفش را گوش نكردمو پيش خودش فكر كرد كه اگر پروانه برگردد

اين بار با هم دوست مي شويم

مدت ها كنار پنجره ي باز اتاقش نشست پروانه هاي زيادي آمدند

اما از پاروانه ي آن شب خبري نشد

پسرك خسته از انتظار پيش مرد دانا رفتو ماجرا را براي او تعريف كرد

مرد دانا به وي گفت:پسر عزيزم عمر پروانه ها بيشتر از يك يا دو روز نيست

پسرك از آن روز هميشه يادش ماند

كه براي دوستي و دوست شدن

فرصت كوتاهي دارد و نبايد از كوچكترين فرصتي دريغ كند

نكته اخلاقي :هيچ موقع كسي رو از خودتون نرنجونيد

نوشته شده دریکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط شهرام| |

سلام دوستان خوبيد منم خوبم اميدوارم كه روزگار بر

وفق مرادتون باشه

شرمنده دير به دير آپ مي كنم

اخه كل 13 روز عيد رو مشهد بودم جاتون خالي خيلي حال داد

ايشا الله يه پست توپ مي خوام براتون بزارم

كه حال كنيد

دوست دار شما شهرام

نوشته شده درشنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط شهرام| |

طنین سبز و عاشقانه در کوچه ی باغ دلم پیچیده و شریان های هستی ام را به خروش وا داشته

صدا صدای چشمه است

چشمه ای زلال تر از تمام زلال ها

تشنگی از سر و پایم می بارد

زمزمه ی عارفانه ی چشمه با احساسی لطیف تر از باران

من را به خویش می خواند

چشمه همین نزدیک است

جرعه ای مینوشم و طوفانی ترین ارامش را در دریای وجودم احساس میکنم

تمام سلول های بدنم به سماع بر خواسته اند

به راستی که زمین حق دارد

سماع عارفانه اش را در چرخشی مداوم به تصویر بکشد

این هم به مناسبت آمدن فصل بهار تقدیم به تمامی خوانندگان وبلاگ من

نوشته شده درجمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط شهرام| |

باران می بارد و قطرات درخشانش بر زمین و اسمان و درخت و گل و سبزه می خورد اما سهم ما از این باران چیست؟

اینکه بنشینیم و تماشایش کنیم؟

اصلا باران نصیب چه کسانی هستند؟

وقتی باران بیاید چه کسی از ان محروم می ماند

برای باران محرومیت معنایی دارد؟

مگر نه اینکه باران می بارد و نمی پرسد که کاسه های خالی از آن کیست؟

و کاسه هایمان را پر خواهد کرد آن که خود باران است ما غرق باران خواهد کرد

نوشته شده درشنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط شهرام| |


وقتی فواد گفت ((من به یک لیلی محتاجم))

همه ی ما خندیدیم و وقتی گفت من آنقدر مجنون شده ام که بدون لیلی نمی تونم زنده بمانم

همه ی ما قضیه رو شوخی گرفتیم

فواد میگه گاهی وقتها با خودم فکر میکنم که کاش لیلی زن نبودش تا عوام این همه به اشتباه نمی افتادن

می دونید چرا چون بیش هر دکتری که میرفت بهش میگفتن که باید ازدواج کنه ولی اون نمی خواست که این اتفاق بیفته به نظر منم فواد راست میگه چرا همه فکر میکنن که لیلی میتونه دختر باشه چرا اینقدر دوستیا کم شده که حتی مردم اینقدر با هم یا از هم دور شدن؟؟؟

لطفا به این سوالات جواب بدین چون همین سوالات تو ذهن منم نقش بسته ؟؟؟

اگه دوس دارید بدونید به سر فواد چی امد منتظر ÷ست بعدی من باشید

نوشته شده از : کتاب ((غیر قابل چاب))سید مهدی شجایی

نوشته شده درپنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط شهرام| |

 

میخواستم تو را خورشید بنامم از روشنایی منتشرت دیدم که خورشید

سکه ی صدقه ای است که تو هر صبح از جیب شرقی ات در می آوری

دور سر عالم می چرخوانی و در صندوق مغرب می اندازی

و به دین سان استواری جهان را تضمین میکنی

می خواستم نام تو را ابر بگذارم از شدت کرامتت

دیدم که ابر دستمالی است که تو با آن عرق های آسمانی ات را از جبین

می ستری و بر پیشانی زمین های تبدار می گذاری

می خواستم تو را آسمان بخوانم از وسعت آبی نگاهت دیدم که آسمان

سجاده ی کوچکی است که تو برای عبادت امت زیر پا می افکنی

 میخواستم تو را اقیانوس صدا کنم از بیکرانه ات دیدم که اقیانوس جرعه آبی است که تو به لبهای عطشناک زمین بخشیده ای.

این رو از یه کتابی خوندم گفتم قشنگه شما ها هم بخونیدش

نویسنده این کتاب این رو برای معشوقعه خودش گفته

امیدوارم شما هم لذت ببرید

نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط شهرام| |


بهترین لحظات از دید چارلی چاپلین

انقدر بخندی که دلت درد بگیره

2بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا نامه دارید

3برای مسافرت به یک جای زیبا بروید(مثل شمال)البته اینو خودم گفتم ها؟؟؟؟

4به اهنگ مورد علاقه تان گوش بدهید

5اخرین امتحانتون رو پاس کنید

زندگی یک هدیه است که باید از آن لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرداینها بهترین لحظه های زندگی هستند پس باید قدرشون رو بدونیم

راستی دوستان بالاخره امروز مدرکمو از دانشگاه گرفتم ولی دوباره باید برم دانشگاه چون همون دانشگاه خودمون قبول شدم ولی خوشحالم که یه مرحلش رو گذروندم

نوشته شده درچهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط شهرام| |

عکس گل های رز


شبا مستم ز بوی تو

خیالم کن ز روی تو

خرامون از خیال خود

گذر کردم ز کوی تو

گناه من تویی جادو

نگاه من تویی هرسو

مرو از خواب من بانو

شب تنهایزارو

کسی هرگز نبود یارو

خراب یاد تو هستم

تو بردی از نگات مارو

نوشته شده درپنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط شهرام| |

 

 

رام کننده ی حیوانات سیرک برای

مطیع کردن فیل ها از ترفند ساده ای استفاده می کند

زمانی که حیوان هنوز بچه است یکی از پاهای او را به تنه درختی

میبندند حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمیتواند خود را از بند خلاص بکند

اندک اندک عقیده ی این که تنه ی درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش

شکل می گیرد وقتی حیوان بالغ و نیرو مند می شود کافی شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد

و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند فیل برای رها کردن خود تلاش نخواهد کرد

پای ما نیز همچون فیلها اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است اما از انجا

که از بچه گی قدرت تنه ی درخت را باور کرده ایم به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم

غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی یک عمل جسورانه کافیست

نوشته شده درسه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط شهرام| |




golestane9

شهرام

golestane9

http://golestane9.blogfa.com

به نام خالق گلستان

به نام خالق گلستان

به نام خالق گلستان

زندگی آب روانی است که از انسان سرچشمه میگیرد و در هستی جریان پیدا میکند بهترین وبلاگ دنیا

به نام خالق گلستان

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog